در پایان عمر
اينك كه بيش از هشتاد سال از عمر من ميگذرد به قول حكيم معروف ايرانی ابن سينا تازه
دريا فته ام كه چيزی نميدانم.
آيا حيف نيست كه فرزندان آدم در موقعی كه تازه به نادانی خود پی برده اند بميرند؟؟؟سعادت جاویدان
بقدری در اين دنيا بدبختی ديده و سختی كشيده ام كه نميتوانم به سعادت جاويدان دنيای ديگر اطمينان داشته باشم.
مومنین
مومنين به اشخاص بی ايمان می گويند كه غرور و خودپسندی مانع از اين است كه شما خدا را بپرستيد!
غافل از اينكه آنها مغرور و خودپسند هستند نه اشخاص بی ايمان.زيرا من ميگويم كه چيزی نميدانم و از هر طرف در جستجوی خدای خود هستم.
ولی آنها می گويند كه ما همه چيز را ميدانيم و فقط ما هستيم كه حقيقت را می شناسيم.
کفر
روحانيون به من ميگويند كه تو كفر ميگويی زيرا من به خدای محدود و كوچك و بچه گانه ای كه آنها در موقع كودكی معرفی نمودند ايمان ندارم.بلكه خدای من يك خدای بزرگ و نامحدود و بی پايان است و ميلياردها مرتبه از جهانی كه به چشم ميرسد و نميرسد بزرگتر است.
کوتاهی عمر
با اينكه دوره عمر ما خيلی كوتاه است حدود دو سوم از عمر كوتاه ما در اين ميگذرد كه از كندی مرور زمان ناراضی هستيم و شب و روز در نظر ما خيلی بلند جلوه ميكند و همواره ميخواهيم امروز بگذرد و فردا بيايد.
مرگ
آنچه باعث آزار ما ميشود زندگی است نه مرگ ... و يك بيمار به محض اينكه مرد تمام دردهای او از بين ميرود.
ما احساس كردا ايم كه گذشتن از حال بيماری به خواب خيلی لذت دارد.در اين صورت برای چه گذشتن از حال زندگی به مرگ دردناك باشد؟؟؟
انتظار
امروز منتظر فردا هستيم و فردا كه شد انتظار پس فردا را داريم و پس فردا منتظر هفته بعد و آن هفته منتظر سال بعد و سال ديگر منتظر سالهای آينده ميباشيم.
تا وقتيكه جوان هستيم تصور ميكنيم انتظار ما برای تشكيل خانواده است و پس از زن گرفتن و بوجود آمدن فرزندان تصور ميكنيم كه انتظار ما برای پس انداز و گردآوردن اندوخته جهت روزگار پيری است.
در روزهای سالخوردگی هم مرتبا انتظار فردا را داريم و شگفت اينجا است كه نظير عاشقی كه در انتظار معشوق باشد و دقيقه شماری نمايد سعی ميكنيم كه هرچه زودتر امروز بگذرد و فردا بيايد.