.:. موريس مترليِنگ .:.
.:. اندیشه های یک مغز بزرگ .:.
با عرض پوزش از غیبت بسیار طولانی میخواستم بگم : این وبلاگ دوباره از تیر ماه راه اندازی میشود !!! اگر شيطان حقيقتا وجود داشته باشد چرا مطابق عقيده ما بايد شرورترازانسان باشد ؟؟؟ واقعا شنيدن بعضی از داستان هايی كه اجداد ما به آنها اعتقاد مطلق داشتند باعث حيرت شنونده می شود. در اين داستان ها مي گويند شيطان در ابتدا فرشته بود و بعد از اطاعت امر آفريننده سرپيچی كرد. ولی
فكر نمي كنند كسی كه فرشته بوده و اين اندازه به خدا نزديك باشد قطعا خدا
را بهتر از ما كه انسان هستيم مي شناسد و می داند كه اگر سرپيچی نمايد
حتما محو خواهد شد و به عذاب هميشگی گرفتار مي شود. در اين صورت چگونه ممكن است سرپيچی نمايد ؟؟؟ فرض كنيم كه من مرده ام.آن وقت از چهار حال خارج نخواهد بود : 1-
يا بعد از مرگ نيست خواهم شد يعنی نمی دانم كه من نيستم و دنيا هم برای من
وجود ندارد.در اين صورت دليلی ندارد كه بترسم زيرا وقتی از مرگ خود بی
اطلاع بودم و ندانستم كه هيچ شده ام هيچ علتی برای ترسيدن وجود ندارد. 2-
حال دوم اين است كه من نيست نمی شوم و از بين نميروم بلكه زندگی خود را
تغيير ميدهم يعنی بدون اينكه كسی با من كاری داشته باشد و توضيحاتی بخواهد
از دنيای كنونی وارد دنيای روحانی ميشوم.اين حالت هم نبايد باعث وحشت من
بشود زيرا روح من در آن دنيا به راحتی زندگی ميكند و چون فاقد جسم هستم
هرگز درد و شكنجه نخواهم كشيد زيرا تمام دردهای ما ناشی از جسم است و
بالاخره چون روح مقيد به جسم نيست در آن دنيا وظيفه زندگی كردن را بهتر
خواهد دانست. 3-
حالت سوم اين است كه در موقعی كه وارد دنيای روحانی ميشويم شخصی از من
بازخواست كرده و توضيحات خواهد خواست.در اينجا از دو حال خارج نيست : يا
اين شخص يعنی آفريننده بافهم است و يا نفهم.اگر نفهم باشد من را محكوم به
مجازات های سخت خواهد نمود.ولی محال است كه آفريننده نفهم باشد و او حتما
دارای فهم ميباشد. 4- اگر بافهم باشد "كه حتما همينطور است"
متوجه خواهد شد كه زندگانی و مرگ اين دنيا بقدر كفايت مرا تنبيه كرده و
هرگز مرا به شكنجه و عذاب هميشگی محكوم نخواهد نمود زيرا يك خدای باهوش و
چيزفهم چيزی را كه خود آفريده دچار بدبختی جاويدان نخواهد كرد. شما را بخدا روح ما با این افکار پست و اندیشه هایی که از حدود معده و شهوت تجاوز نمینماید آیا اگر از بین برود بهتر نیست ؟!؟ زیرا از یکطرف طبیعت یا خدا انسان را آفریده که حتما مرتکب گناه میشود و از طرف دیگر به ما میگویند که هر کسی که مرتکب گناه گردید در جهان مجازات خواهد دید !!! بهتر این بود که از روز نخست ما را طوری میافریدند که قدرت ارتکاب گناه را نداشته باشیم.نه آنکه ما را بیافرینند و بعد کیفر بدهند !!! تا وقتی که من و شما دارای مغز هستیم محال است که بتوانیم دانائی خداوند را با اختیار خودمان در زندگی وفق بدهیم!
یعنی همینکه ما گفتیم خداوند دانا و تواناست و همه کار را می توانست و میتواند بکند و قادر به پیش بینی همه چیز بوده و هست دیگر نمی توانیم بگوئیم که ما در کار خود اختیار داریم و هر چه دلمان بخواهد خواهیم کرد!
زیرا هر فکری که شما برای امروز ویا آینده بکنید و هر کاری را که امروز و یا در آتیه انجام بدهید قبلا از طرف خدا پیش بینی شده و اگر پیش بینی نمیشد و او قادر نبود که وقایع آینده را ادراک نماید خدا نبود و همینکه پیش بینی کرد ناچار آن کار اتفاق خواهد افتاد ودیگر اختیار از دست شما خارج است!
تمام وسائل و کتابهائی که علمای مذهبی در این خصوص نوشته اند و خواسته اند که موضوع آزادی انسان را با علم وتوانائی خداوند وفق بدهند جز یک سلسله کلمات پوچ و میان تهی چیزی نیست و فاقد معنی میباشد!
انسان در یک صورت می تواند در این جهان اختیار داشته و هر چه دلش می خواهد بکند و آن در صورتی است که خداوند یعنی کسیکه دانا و توانای مطلق است وجود نداشته باشد! و همینکه این دانا و توانای مطلق وجود داشت دیگر من و شما اختیار نداریم و تمام کارها بدست او انجام می گیرد!
کسانیکه بین خدا و جهان فرق میگذارند و عقیده دارند که این دو باهم متفاوت هستند می گویند این جهان است که نادان و ناتوان می باشد و در نتیجه نمی تواند وقایع آینده ما را پیش بینی نماید بنابراین ما در جهان آزاد هستیم وهرچه دلمان بخواهد میکنیم !
ولی این اشخاص خود بخویشتن جواب رد می دهند زیرا همینکه بین جهان و خداوند فرق گذاشتند لازمه اش این است که خداوند آفریننده جهان باشد و اگر جهان چیزی نمیداند خدا ناچار باید همه چیز را بداند وگرنه خدا نیست!
پس ما فرضا جهان را نادان بدانیم نمیتوانیم خداوند را نادان بدانیم و او حتما دانای مطلق است و با این سمت و توانائی خویش تمام اعمال ما را برای همیشه مشاهده و پیش بینی نموده و چیزی را هم که او دید و پیش بینی کرد حتما اتفاق خواهد افتاد اعم از اینکه ما بخواهیم یا نخواهیم و به عبارت صریح ما در کارهای خود اختیار نداریم بلکه مجبورمی باشیم! خواهید گفت که گناه تو این است که خدا را نشناخته ای !!! ولی نشناختن خداوند گناه من نیست زیرا خود او نخواست که من او را بشناسم وگرنه من را طوری می آفرید که قادر به شناسایی او باشم. تمام افکار و نظریاتی که من درباره خدا دارم او در وجود من قرار داده.زیرا بالاخره باید این حقیقت را قبول کرد که همه چیز را خود او آفریده است و اگر گاهی هم از خداوند سوال کنم که " تو کیستی و چیستی؟؟؟ " باز این پرسش را او در وجود من گذاشته است. بنابراین من چه گناهی دارم ؟؟؟ برای چه وقتی یکنفر مرد تمام خطاها و اشتباهات او را فراموش کرده و در عوض درباره محاسن و مزایای او صحبت میکنند ؟!؟!؟! حتی اگر بعد از مرگ او خیانت ها و گناهان جدیدی از مرده کشف شود او را میبخشند. پس از این قرار تا وقتی که شخص فوت ننماید ما آنطور که شاید و باید او را دوست نداریم. حال خیلی غریب است که ما درباره آنهایی که زنده هستند اینطور رفتار نمیکنیم و اگر درباره آنها اینطور رفتار میکردیم زندگی ما در این جهان خیلی لذت بخش میشد و بسیاری از مصائب و بدبختی ها از بین میرفت !!! اما اول باید منتظر بود که بفهمیم اساس دنیا بر عقل استوار است یا جنون ؟؟؟ و به عبارت دیگر آیا عقل هم یکی از نواقص زندگی ماست که با توسل بدان می خواهیم کشتی زندگی حقیر و ناچیز خود را به ساحل نجات برسانیم و یا برعکس ,عقل يكی از امتیازات ماست ؟!؟!؟! زیرا ممکن است عقل هم یکی از نواقص زندگی ما باشد و برای موجودات عالی تر هیچ معنی نداشته باشد. مثلا عقل شما می گوید که وسط کوره کارخانه آهن گدازی نروید زیرا خاکستر خواهید شد.ولی موجود عالی تری که بیم از آتش ندارد و حتی چندین میلیون درجه گرمای کره خورشید را تحمل می کند به استدلال عقلانی شما می خندد و با چشم حقارت به شما می نگرد و تفرج کنان از وسط کوره آهن گدازی عبور می نماید.
| Design By : Night Skin |


